شناخت امام زمان یکی از واجبات برای هر فرد مسلمان است و دانستن سبک زندگی و حکومت پس از ظهور آن معصوم می تواند کمک شایانای به روند انتظار و آماده شدن برای ظهور شود.

به گزارش مسلم پرس، اگر امامت و ولایت از آن معصوم باشد، قطعادر کار او اشتباه و خطائى وجودندارد و براى مردمى که تشنه عدالت و تقوایندو چوب بى‏عدالتی ها و بى‏ تقوائی هابسیار خورده‏ اند، جاى هیچ‏گونه نگرانى نیست ونه تنها جاى نگرانى نیست، که‏ جاى امیدوارى هم هست.

در چنین وضعیتى همه مى‏توانند در امنیت و آسایش وآرامش کامل زندگى کنند و نیروهاى سرشار خود رادر راه خدمت‏به مکتب و جامعه‏ و میهن به کار اندازند. خواه در عصر غیبت و خواه در عصر حضور معصوم، کسانى هستند که در حکم‏ کارگزاران اویند و در استمرار امامت و ولایت او نقش دارند.

معصوم، در عصرحضور افرادى را انتخاب و به او سمت کارگزارى و ماموریت مى‏دهد. او خودمى‏داند که از چه نیروها و از چه کسانى استفاده کند. البته فراموش نکنیم که ممکن است عصمت معصوم در هاله جهالت ها یا اغراض، مستورو مکتوم بماند و مردم جاهل یا مغرض با مقام عصمت، چنان رفتار کنند که‏ نگذارند آثار و برکات آن در جامعه و در میان امت، بروز و ظهور پیدا کند.

اینجاست که مى‏بینیم عصمت معصوم به اعتصام جامعه یا امت مربوط مى‏شود و اگر امت، به خاطر جهالت ها یا غرض‏ ورزی ها به درجه والاى اعتصام نرسیده باشد، ازعصمت معصوم بهره‏اى نمى‏گیرد. راز این که حکومت معصوم در آخرالزمان تحقق‏ مى‏یابد، این است که باید مردم به گونه‏ اى رشد و تکامل پیدا کنند که اعتصام یاعصمت‏ پذیرى در نهاد آنها به درجه فعلیت رسیده باشد. تاریخ نشان داده است که در دوران پنج‏ساله خلافت امیرالمومنین(ع) که حکومت‏ معصوم تحقق یافته بود، دو نیروى فشار، به‏ طور مدام در راه خنثى‏ سازى آثار وبرکات معصوم، فعالیت مى‏کردند: یکى نیروى جهالت ها و دیگرى نیروى غرض‏ ورزیها.

اصحاب جمل - یا ناکثین- و اصحاب صفین -یا قاسطین-، غرض‏ ورزى مى‏کردند و اصحاب‏ ابوموسى -یا خوارج و مارقین- علمدار جهالت ها و تعصبات خشک بودند. اگر اینها نبودند، حکومت معصوم آثار و برکات خود را به بروز و ظهور مى‏رسانید و چه‏ بسا معصومان دیگر هم توفیق پیدا مى‏کردند که با اجراى اسلام ناب و اعمال‏ مدیریت کاملا موفق، براى همیشه مردم را از فشارهاى روحى و جسمى ناشى ازحق‏ کشیها و بى‏عدالتی ها نجات بخشند و جهانى یکپارچه و منسجم و آباد در زیرپرچم عدالت و وحدت، به وجود آورند.

 

داستان مجفن بن ابى مجفن ضبى

وى بر معاویه داخل شد و گفت: از نزد پست‏ترین وعاجزترین و ترسوترین و بخیل‏ترین عرب آمده‏ام. معاویه گفت: اى برادر تمیمى، اوکیست؟ گفت: على بن ابیطالب(نعوذ بالله) . معاویه گفت: اى اهل شام، سخن برادرعراقى خود را بشنوید. بعد از آن که مردم متفرق شدند، به او گفت: واى بر تو!چرا گفتى او پست‏ترین عرب است؛ حال آن که پدرش ابوطالب و جدش عبدالمطلب وهمسرش فاطمه دختر پیامبر خداست؟! چه‏طور او بخیل‏ترین عرب است؟! به خدا اگر دوخانه -یکى پر از کاه و دیگرى پر از طلا- داشته باشد، نخست طلا، سپس کاه رامى‏بخشد؟! چگونه او ترسوترین عرب است؟! به خدا هرگاه دو سپاه در مقابل یکدیگرقرار گیرند، او یکتا سوار آنهاست و نیازى ندارد که کسى از او دفاع کند. چرااو عاجزترین عرب است؟! به خدا هیچ‏کس جز او آئین بلاغت را براى قریش تاسیس واستوار نکرده است. خدایت لعنت کند. مبادا دیگر از این حرف ها بر زبان آورى. مجفن گفت: به خدا تو ستمکارتر از منى. چرا با او جنگیدى; با این که مقام ومنزلت او را مى‏دانى؟! گفت: براى این که به مقاصد خود دست‏یابم. مجفن گفت: آیا در عوض خشم و غضب و عذاب دردناک خدا، آنچه به دست مى‏آورى، تو را بس‏است؟! گفت: نه. ولى من چیزى مى‏دانم که تو نمى‏دانى. خداوند مى‏فرماید: (ورحمتى وسعت کل شیى) رحمت من همه‏چیز را فرا گرفته است . همین حق‏کشی ها بود که خورشید امامت و عصمت را در هاله تاریک ابهام فرو مى‏بردو مردم ساده‏لوح را در شرائطى قرار مى‏داد که نتوانند حق و باطل را از یکدیگرتفکیک کنند.

هنگامى که معصوم بر مسند حاکمیت و رهبرى جامعه قرار گیرد، خود بهتر مى‏داندکه از چگونه مدیران و کارگزارانى استفاده کند و پستهاى کلیدى را به دست چه‏افرادى بسپارد. به‏طور طبیعى، او به سراغ افرادى مى‏رود که مقامى دون عصمت وفوق عدالت داشته باشند و اگر از این مرتبه تنزل کند، از باب ضرورت و کمبودنیروهاى مخلص و کارآمد است. در حکومت امیرالمومنین(ع) افرادى همچون «مالک‏اشتر» و «عمار یاسر»، از موقعیت والائى برخوردارند. بدون این که قدرت‏ظاهرى، ذره‏اى از تواضع و ساده‏زیستى آنها کاسته باشد. روزى مالک از بازار کوفه مى‏گذشت و کرباس خامى در بر و پاره‏اى از همان را به‏جاى عمامه بر سر داشت. یکى از بازاریان به عنوان استهزاء، شاخه سبزى به جانب‏او انداخت. مالک، بدون این که خم به ابرو بیاورد، از آنجا گذشت. یکى ازبازاریان که مالک را مى‏شناخت، به او گفت: مى‏دانى به چه کسى اهانت کردى؟ گفت:نه. گفت: او مالک اشتر، یکى از یاران و دوستان امیرالمومنین(ع) بود. بازارى‏از کردار خود نادم و مضطرب شد. از پى او به راه افتاد. تا از او عذرخواهى‏کند. سرانجام او را در مسجدى مشغول نماز یافت. صبر کرد تا نمازش تمام شد.خود را به پاى او افکند و پایش را بوسه داد. مالک او را بلند کرد و گفت:چه‏کار مى‏کنى؟ گفت: تو را نشناخته بودم. مى‏خواهم خطاى خودم را جبران کنم.مالک گفت: بر تو گناهى نیست. من به مسجد آمدم که براى تو طلب آمرزش کنم. او کسى بود که امیرالمومنین(ع) درباره‏اش فرمود: «لقد کان لى مثل ما کنت ‏لرسول‏ الله (ص)‏». «او براى من همانگونه بود که من براى پیامبر خدا بودم‏» . آرى مالک، اگر معصوم نیست، معصوم‏گونه است. پس مقامش فوق عدالت و دون عصمت‏است. اگر تواضع و ساده‏زیستى مالک نبود، هرگز آن بازارى، گرفتار چنان اشتباهى‏نمى‏شد. هرچند که کار او از اصل غلط بود. مگر هر که لباس ساده به تن دارد،باید مورد اهانت قرار گیرد؟! در دورانى که مردم -به خاطر عدم لیاقت و عدم‏اعتصام- از فیض حضور معصوم -که وجودش یک لطف و تصرفش لطف دیگرى و عدم حضورش‏به خاطر بى‏لیاقتى خود آنها است - محرومند، باز هم باید کسانى مسوولیت اداره‏جامعه را بر عهده گیرند که مقامى فوق عدالت و دون عصمت داشته باشند، تابتوانند به‏طور دقیق مجرى حق و عدالت‏باشند و به آن جذب و انجذاب و تعاملى که‏باید میان امت و امام برقرار باشد، تداوم بخشند.

 

سخنى از شیخ الرئیس

شیخ الرئیس درباره وظیفه حساس ولایت و خلافت، سخن زیبائى‏دارد. او مى‏گوید: «یجب ان یفرض السان طاعه من یخلفه و ان لا یکون الاستخلاف الا من جهته اوباجماع من اهل السابقه على من یصححون علانیته عند الجمهور انه مستقل‏بالسیاسه و انه اصیل العقل حاصل عنده الاخلاق الشریفه من الشجاعه و العفه وحسن التدبیر و انه عارف بالشریعه حتى لا اعرف منه...». «باید پیامبر اطاعت کسى را که جانشین خود قرار مى‏دهد، واجب کند و بایدانتخاب خلیفه از جانب خود او باشد یا به اجماع و اتفاق سابقه‏دارها بر کسى که‏صلاحیت او را نزد جمهور مردم به لحاظ استقلال در سیاست و اصالت عقل و دارابودن اخلاق شریفه، از قبیل شجاعت و عفت و حسن تدبیر و معرفت‏به شریعت، تاآنجا که کسى اعرف و اعلم از او نباشد، تضمین کنند». شیخ الرئیس در بیان فوق به دو مرحله نظر دارد: یکى مرحله حضور معصوم و دیگرى‏مرحله غیبت. در دوره حضور معصوم، او از جانب پیامبر منصوب است و مردم بایدرهبرى او را بپذیرند و اطاعت او را پیشه خود سازند. در دوره غیبت، افراد سابقه‏دار و خبیر و بصیر، وظیفه دارند که با اجماع واتفاق، اصلح افراد را به لحاظ علم و سیاست و درایت و اخلاق به مردم معرفى‏کنند، تا مردم از راه بیعت‏یا انتخابات -که امروز معمول است- رهبرى و زعامت‏او را بپذیرند و از او اطاعت کنند و مخالفانش را سرجاى خود بنشانند. چه آنهاکافر و معصیت‏کارند و خونشان مباح است.

 

نگاهى به روایات

در روایت آمده است که: «و اما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهواه مطیعا لامرمولاه فللعوام ان یقلدوه‏» . «توده مردم باید از کسى اطاعت و تقلید کنند که فقیهى خویشتن‏دار، نگهبان‏دین، مخالف هواى نفس و مطیع فرمان خدا باشد». ویژگیهایى که در بالا ذکر شده، بالاتر از عدالت‏یا حسن ظاهرى است که در امورى‏مانند شهادت و امامت جماعت و... کافى است. صاحب ویژگیهاى فوق، اگر معصوم نباشد، یک درجه پائین‏تر از معصوم و درجاتى‏بالاتر از عدالت است. عالم بى‏عمل و فقیه بى‏تقوا را در اسلام ارزشى نیست. خداوند به یکى از انبیاءخود وحى کرد که به آنهائى که براى غیر دین، تفقه مى‏کنند و براى غیر عمل، یادمى‏گیرند و دنیا را براى غیر آخرت مى‏جویند و در پوست میشند و دل گرگ دارند. وزبانشان شیرین‏تر از عسل و اعمالشان تلخ‏تر از صبر است، بگوید که: با من نیرنگ‏مى‏کنند و مرا به استهزاء گرفته‏اند. آنها را چنان گرفتار فتنه‏اى کنم که‏خردمند را حیران کند. و اما عدالت معمولى همان است که رهبر عالیقدر اسلام درباره‏اش مى‏فرماید: «من عامل الناس فلم یظلمهم و حدثهم فلم یکذبهم و وعدهم فلم یخلفهم فهو ممن‏کملت مروته و ظهرت عدالته و وجبت اخوته و حرمت غیبته‏» . «هرکس با مردم معامله کند و به آنها ستم روا ندارد و براى آنها حدیث کند وبه آنها دروغ نگوید و آنها را وعده دهد و خلف وعده نکند، از کسانى است که‏مروتش کامل و عدالتش ظاهر و برادریش واجب و غیبتش حرام است‏».

 

دورنماى حکومت معصوم

ما نمى‏خواهیم و نباید براى معصوم تعیین وظیفه کنیم.قطعا او در اعمال سیاست و مدیریت‏خود، افراد هم‏سنخ را جذب و غیر هم‏سنخ رادفع مى‏کند. او هم جاذبه دارد و هم دافعه. خوبان و پرهیزکاران در حوزه جذب وانجذاب او قرار مى‏گیرند و بدان و بى‏تقواها از او دفع مى‏شوند. ولى در برابرقانون همگان یکسانند و هرگز تبعیضى اعمال نمى‏شود. و نااهلى بر مسند اهلى‏نمى‏نشیند. معصوم، نیکوکاران را تشویق و بدکاران را ملامت مى‏کند. اما هرگز حقى‏را از صاحب حقى سلب نمى‏کند و به غیر صاحب حقى نمى‏دهد.

هرچند گرفتن پوست جوى‏از دهان مورچه‏اى باشد . دنیا در نظرش خوارتر از برگ نیم جویده‏اى است که دردهان ملخى باشد . فلسفه حکومتش همه اعتقادات و اخلاقیات و احکام شریعت است.او کسى را شایسته زمامدارى مى‏داند که بخیل و جاهل و جفاکار و ترسو ورشوه‏خوار و تعطیل کننده سنت نباشد. چرا که او بر ناموس و جان و مال و قوانین‏و پیشوائى مردم ولایت دارد و اگر بخیل باشد، بر جمع مال حریص است و اگر جاهل‏باشد، مردم را گمراه کند و اگر جفاکار باشد، مردم را مستاصل و پریشان سازدو اگر ترسو باشد، بر توانگران تکیه کند و مستمندان را مورد بى‏اعتنائى قراردهد و اگر رشوه‏خوار باشد، حقوق مردم را پایمال سازد و اگر تعطیل کننده سنت‏باشد، مردم را به بى‏دینى سوق دهد .

بهترین الگوى جذب وانجذاب و تعامل، درنظام امامت امیرالمومنین(ع) بود که خود اسلام مجسم و نمونه کامل مسلمانى بود.در گفتار قواعد آن را به زیبائى بیان مى‏کرد و در کردار، بعد از پیامبرخدا(ص) از همه کاملتر بود. این مساله مهم بود که او علیرغم همه مشکلات ونامساعد بودن شرائط واوضاع و احوال و در وضعیت عصمت ناپذیرى جامعه، چندصباحى حکومت ظاهرى را بر عهده گرفت -گو این که در باطن، قائد و پیشواى ابدى‏امت‏بود- تا شیوه صحیح و خداپسندانه حکمرانى را به نمایش گذارد. زان به ظاهر کوشد اندر راه حکم تا امیران را نماید راه و حکم تا بیاراید به هر تن جامه‏اى تا نویسد او به هرکس نامه‏اى تا امیرى را دهد جان دیگر تا دهد نخل خلافت را ثمر میرى او بینى اندر آن جهان فکرت پنهانیت گردد عیان حکومت او میزان و معیار است. بشریت‏به هر درجه و مرتبه‏اى که از لحاظ علمى وصنعتى نائل گردد، راهى جز پیروى از او در زمامدارى و حکومت ندارد. حکومتى که‏در عمل، گفتار و کردار او را سرمشق قرار دهد، حکومت صالحه و دولت کریمه است. اگر پنج‏سال حکومت عدل على نبود، شاید بعضى فکر مى‏کردند که آنچه دین‏خواسته، عملى نیست. یا این که دین برنامه‏اى عملى براى حکومت ندارد.

 

دکتر احمد بهشتى