همیشه، مادرم…

«همیشه در انتهایِ سطرهای بی‌معنی و بُن بست گشاده‌رو ایستاده است با فانوسی سرخ و دامنی کهکشان‌دوزی شده و شأنِ نزولِ هستی در سایه صدای مادرم سر بر می‌دارد! همیشه در انتها لبخندش آغازم می‌کند و خدای سوگوار او لبم را با هر نفس در می‌نوردد! تمام پنجره‌های پُربار در تمام منظره‌هایِ بکر از انگشتِ مادرم اجازه می‌گیرند و من شاعری‌ام را همچنان ادامه می‌دهم به سمتی گشاده‌رو! … و فانوس‌های سرخ عطر دامن گلدوزی شده‌اش را! در مشامِ ابد، می‌پراکنند!»

از شرابه‌های روسری مادرم

«یک عمر گل‌های دامنش را با پاک‌ترین زبان‌های زمینی ستوده بودم و واژه‌های شکوهمند صیقل خورده تبسم سرشارش بود شاعرانگی‌ام ریشه در شرابه‌های روسری بشکوهش داشت و قامتم از سروهایی که انگشت او معنی کرده بود می‌مکید! تکه‌تکه اما تاریخی جای پای بی‌صدایش را بوسیده بودم و سجده‌ام بی‌اختیار می‌چرخید به سمتِ قبله لبخندهای بی‌نشانش شبی مادرم برخاست و آسمان به سجده فرو افتاد پیش آمد و با گوشه دامن اثیری‌اش کنار گونه تکیده‌ام قطره اشکی را برگرفت و اقیانوس بی‌سابقه‌ای صدایم را صیقل داد و بهشت برای نخستین‌بار دوزخ تنهایی‌ام را بلعید!»

اشارت به آتش

«مادرم به سکه ایمان نداشت و سنگ‌های بی تعادل کفه دریای لبش را به هم نمی زد دیگران در قحطی زمین بت می‌خوردند و مادرم برای صنم‌های بزرگ -حتی از سر تفنن- تره‌ای خرد نمی کرد! سازنده بود غنچه دست های مادرم و پوست لبخندش زره‌پوشِ بهارانِ بی‌افول! سید حسن حسینى