کودتای شکست خورده در کشور چاد، واقع در شمال آفریقا پیامدی دیگر از موج خشونت ‌و بی‌ثبات سازی براه انداخته شده از سوی غرب است که از آسیای مرکزی تا خاورمیانه و سراسر آفریقا را در بر گرفته است.

دولت ادریس دبی، رئیس جمهور چاد اعلام کرد که بعد از دستگیری شمار نامعلومی از اعضای ارتش و دست کم یک سیاستمدار مخالف دولت، اقدام به کودتا را خنثی کرد. مقامات چاد در انجامنا، پایتخت این کشور لیبی را به همدستی در این توطئه بواسطه حمایت فرامرزی از گروه‌های شورشی متهم کردند؛ اتهامی که لیبی آن را رد کرده است.

صرفنظر از اینکه حقیقت در مورد این ادعای ویژه چه باشد، به نظر می‌رسد تردیدی کمی وجود داشته باشد که تلاش برای سرنگونی دبی، به موج خشونت‌ها و بی‌ثباتی‌سازی‌هایی ربط دارد که قدرت‌های غربی طی دو سال گذشته در راستای منافع ژئوپولیتیک خود به آن شدت بخشیده‌اند.

دخالت کشورهای غربی - که بخش عمده آن پنهانی و جنایتکارانه است - در کشورهایی مانند لیبی و سوریه در حال شعله ور کردن خشونت‌های قومی، فرقه‌ای و سیاسی در عراق و پاکستان و همچنین در شمال، غرب و آفریقای مرکزی است. این موج جهانی خشونت در حال وخامت بخشیدن به میراثبحران زایی است که جنگ‌های یک‌دهه اخیر امریکا در عراق و افغانستان به جا گذاشته است.

ادریس دبی، رئیس جمهور چاد یکی از حامیان وفادار قدرت‌های غربی در جنگ به اصطلاح علیه ترور آنها بوده است؛ جنگی که ادعا می‌شود هدف از آن شکست «بنیادگرایی اسلامی» است. زمانی که فرانسه در ماه ژانویه سال جاری به کشور مالی حمله نظامی کرد، پاریس ادعا کرد که هدف از این اقدام عمده «جلوگیری» از افتادن دولت مالی به دست «تروریست‌ها» ست. توضیح پذیرفتی و قابل قبول‌تر این است که فرانسه از نمایش مضحک و ساختگی به نام جنگ علیه ترور استفاده کرد تا در راستای منافع امپریالیستی و جنایتکارانه و در عین حال منسوخ خود، جا پایش را در قاره غنی آفریقا محکم کند.

کشور چاد در همسایگی مالی از اولین کشورهای آفریقایی بود که پیشنهاد کرد نیروهایی را برای حمایت از ۴۵۰۰ نیروهای فرانسوی در مالی، به این کشور گسیل کند. این امر به اقدام نئوامپریالیستی فرانسه «وجهه‌ای آفریقایی» داد. زمانی که جنگنده‌های فرانسه ۱۱ ژانویه بمباران شمال مالی را آغاز کردند، در گزارش‌ها آمد که این حملات از پایگاه‌های مستقر در چاد که مانند مالی یکی از مستعمره‌های سابق فرانسه است، ترتیب داده شد. همچنین حدود ۲ هزار تن از نیروهای کشور چاد به منظور شکست شورشیان در شهرهای تیمبوکتو، گائو و کیدال در شمال مالی به نیروهای فرانسوی پیوستند. دست کم ۳۰ سرباز اهل چاد در پی حملات شورشیان طی سه ماه گذشته کشته شده‌اند و این در حالی است که تنها ۶ سرباز فرانسوی در این بازه زمانی جان خود را از دست داده‌اند.

کشور چاد خود عرصه جنگی داخلی بین گروه‌های ناهمگون مخالف حکومت خودکامه دبی است که در سال ۱۹۹۰ بواسطه یک کودتای نظامی به قدرت رسید. شورشیان چاد یک عقیده و ایدئولوژی واحد ندارند و این کشور به راحتی در قالب روایت احمقانه غرب مبنی بر تقابل اسلام گرایان با یک رژیم تحت حمایت غرب قرار نمی‌گیرد. به نظر می‌رسد تنها انگیزه واحد و مشترک بین مخلفان دولت چاد، رهایی از شر یک حاکم فاسد است.

اما ظاهرا دامنه بی‌ثباتی شعله ور شده توسط غرب در لیبی اکنون به چاد رسیده است؛ همانگونه که با اعلام استقلال شبه نظامیان جدایی طلب در شمال مالی در آوریل ۲۰۱۲، به این کشور نیز رسیده بود. بعد از اینکه نیروهای رئیس جمهور چاد در حمایت از سربازان فرانسوی به مالی رفتند، این امر فرصتی را برای شورشیان اهل چاد فراهم کرد تا بار دیگر با رژیم انجامنا وارد درگیری شوند.

از سوی دیگر، فرانسوا بوزیزه رئیس جمهور آفریقای مرکزی در پی یک کودتا توسط شورشیان سلکا قدرت را از دست داد. بوزیزه که حمایت فرانسوی‌ها را از دست داده بود، ۲۴ مارس به کشور کامرون فرار کرد. وی چاد را به حمایت از شورشیانی که قدرت را از وی گرفتند، متهم کرد. نکته قابل توجه اینکه فرانسه برای نجات دولت رنجوز بوزیزه مانند مورد مالی مداخله نکرد و این در حالی است که فرانسه نیروهایی را در این مستعمره سابق خود، مستقر داشت. این واقعیت خود به تنهایی نشان دهنده معیارهای دوگانه پاریس برای توجیه مداخله‌اش در مالی است.

در این بحران ظاهرا آشفته‌ی کودتا و خشونت در سراسر آفریقای شمالی، غربی و مرکزی می‌توان دست امپریالیسم غرب را دید که این اغتشاش‌ها را - بعضی عامدانه و بعضی به عنوان نتیجه نامطلوب مداخله غیرقانونی - به وجود آورده است. اما نتیجه اصلی که از این وضعیت گرفته می‌شود این است که مداخله امپریالیستی غرب در حال رقم زدن خشونت و اغتشاش در سطح جهانی است.

آغاز بهار عربی در پایان سال ۲۰۱۰ و اوایل سال ۲۰۱۱، تنها زمانی بود که اغتشاشات و شورش‌های حقیقی اجتماعی علیه خودکامگان غربگرا و فاسد به وقوع پیوست. این امر در تونس، مصر، یمن، بحرین و عربستان سعودی قابل رویت بود. از آن زمان به بعد، قدرت‌های غربی یا با عناصر ارتجاعی مانند اخوان المسلمین در تونس و مصر همکاری کردند تا نظم و سیستم غرب گرایانه قبلی را احیا کنند یا اینکه خیزش‌های مردمی در کشورهایی مانند بحرین و عربستان سعودی را به شکل خشونت باری سرکوب کردند تا از نظام‌های دیکتاتوری و غرب گرای حاکم در این کشورها حمایت کنند.

لیبی و سوریه در دسته دیگری قرار می‌گیرند. در اینجا، قدرت‌های غربی فرصت را مناسب دیدند تا از بهار عربی به عنوان پوششی برای طرح‌های دیرینه خود جهت تغییر رژیم در کشورهای مذکور استفاده کنند. از یک سو، لیبی تحت «مدیریت جدید سیاسی» ثروت‌های گازی و نفتی عمده‌ای را برای شرکت‌های انرژی غرب به ارمغان می‌آورد و همچنین یک گذرگاه اساسی به قاره آفریقاست که می‌تواند از دست رقبای جهانی غرب یعنی چین و روسیه خارج شود. از سوی دیگر، سوریه اگر تحت قیمومت غرب قرار بگیرد، به محور مقاومت در مقابل منافع غربی / صهیونیستی در سراسر خاورمیانه ضربه وارد می‌شود. بر اساس برآورد غرب، خارج کردن سوریه از این محور، شکستی عمده به حزب الله در لبنان و ایران وارد کرده و همچنین دست روسیه و چین را از یک منطقه ثروتمند از نظر منابع طبیعی کوتاه می‌کند.

برای نیل به این هدف، نیروهای واسطه‌ای غرب به سرعت به معترضان کم تعداد مخالف قذافی و اسد رخنه کرده و این اعتراضات را تبدیل به درگیری‌های مسلحانه علیه نظام این کشورها کردند. در مورد لیبی، ائتلاف نظامی غرب، ناتو مستقیما در اواسط مارس ۲۰۱۱ وارد عمل شد و جنگنده‌های آن در لیبی دست به حملات هوایی زدند و موشک‌های کروز نیز از کشتی‌های جنگی حاضر در دریای مدیترانه لیبی را هدف قرار دادند. ناتو بواسطه این مداخله نظامی برای سرنگونی معمر قذافی، پا را بسیار فراتر از حدود و شرایط قانونی قطعنامه اعمال منطقه پرواز ممنوع که توسط شورای امنیت تصویب شده بود، گذاشت.

در سوریه، کشورهای عضو ناتو تاکنون پا را فراتر از مداخله نظامی پنهانی در این کشور نگذاشته‌اند؛ اگرچه دروغ‌های اخیر غرب در مورد سلاح‌های شیمیایی ممکن است منجر به تغییر روش شود. علیرغم ادعاهای دولت‌های غربی، گزارش‌های مستندی وجود دارد که حاکی از حمایت تسلیحاتی و تدارکاتی واشنگتن، لندن و پاریس از گروه‌های مزدور و غیرمتحدی است که در تلاشند دولت بشار اسد در دمشق را سرنگون کنند.

راند پال، سناتور امریکایی در اوایل ماه جاری میلادی فاش ساخت که هیلاری کلینتون، وزیر سابق امور خارجه امریکا به وی گفته، واشنگتن دست کم از سپتامبر ۲۰۱۲ در فراهم کردن سلاح برای شبه نظامیان سوری از لیبی دست داشته است. سناتور پال همچنین گفت، فراهم کننده اصلی این مجرا برای انتقال سلاح و مزدور از لیبی به سوریه، کریستوفر استیونس، سفیر سابق امریکا در لیبی بود؛ کسی که در جریان حمله به کنسولگری امریکا در بنغازی توسط مهاجمان همچنان ناشناس در ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۲ کشته شد.

باور گسترده بر این است که سلاح‌های فراهم شده برای شبه نظامیان لیبی در جریان عملیات تغییر رژیم علیه قذافی، از ناتو یا شبکه‌های آن در عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی به دست شبه نظامیان می‌رسیده است. همین ساز و کار مبنی بر استفاده از کشورهای دیکتاتوری حاشیه خلیج فارس برای انتقال سلاح و مزدور به سوریه همچنان پابرجاست و البته باید گفت دو بازیگر دیگر یعنی ترکیه و اردن نیز به آن اضافه شده‌اند.

کشورهای غربی همچنین از مسیرهای دیگری غیر از لیبی برای انتقال تفنگ و موشک به سوریه استفاده کرده و می‌کنند. گفته می‌شود سازمان اطلاعات مرکزی امریکا(سیا) چندین هواپیمای باربری مملو از سلاح و تجهیزات نظامی را از کرواسی و ترکیه به سوریه انتقال داده است.

وهابیت که عربستان سعودی مروج آن است، الهام بخش مزدوران تندرو در لیبی و سوریه بوده است. این بنیادگرایی «تکفیری» نفرتی بیمارگونه نسبت به اسلام شیعی و همچنین دیگر مذاهب اسلامی که هم مسیر با آموزه‌های وهابیت نیستند، دارد.

این بنیادگرایی افراطی از زمان شکست عثمانی‌ها از انگلیس در جریان جنگ جهانی اول و همچنین در جریان جنگ واسطه‌ای امریکا علیه شوروی در افغانستان در سال‌های دهه ۸۰ میلادی در راستای منافع امپریالیستی غرب به کار گرفته می‌شد. در نتیجه درگیری مذکور، شبکه القاعده تحت هدایت امریکا و انگلیس ظهور پیدا کرد. این شبکه تشکیلات فراوانی را از «گروه مبارز اسلامی لیبی» گرفته تا جبهه النصره در سوریه فرا می‌گیرد. این گروه‌ها که دچار پراکندگی جغرافیایی هستند، بر پایه وهابیت استوار بوده و همگی گرایشی بی‌پایان به خشونت دارند. در حالی که دولت‌های غربی ادعا می‌کنند که با این شبکه در جنگ هستند، تاریخ نشان داده کشورهای غربی معمولا با این گروه‌های تروریستی برای رسیدن به اهداف ژئوپولیتیک خود تبانی کرده‌اند. این شبکه خط ثابتی از تحول و تکامل را از دهه ۸۰ میلادی در افغانستان تا حال حاضر در سوریه طی کرده است.

اما این تبانی با گروه‌های افراطی برای تحقق بخشیدن به جاه طلبی‌های امپریالیستی جعبه‌ای سمی و مملو از کرم را در سطحی جهانی گشوده است. دامنه جنگ افروزی پنهان ناتو در لیبی به سوریه رسیده و این امر در مقابل منجر به شعله ور شدن درگیری‌های خونین بین شیعه و سنی در لبنان، عراق و حتی پاکستان شده است. جنگ افروزی امپریالیستی غرب در لیبی همچنین دامن مالی، الجزایر و اکنون چاد و دیگر کشورهای آفریقایی را گرفته است.

آنچه ما در سطح جهانی شاهد آن هستیم، تبعات شوم اقدام جسورانه قدرت‌های امپریالیستی برای مرزبندی کره خاکی در راستای منافع سرمایه داری آنهاست. به نظر می‌رسد نمی‌توان پایانی برای این مسیر خشونت تصور کرد چرا که یک نتیجه به شکل گریزناپذیری یک نتیجه مرگبار دیگر را در پی دارد. اما یک راه برای پایان دادن به این وضعیت وجود دارد و آن این است که مردم جهان، بویژه مردم در غرب به انگیزه غایی که پشت این ابر بیچارگی و نکبت پنهان شده، پی ببرند. این انگیزه‌ها را می‌توان در ذهن طبقه حاکم و سیاستمداران تابع آنها در غرب جستجو کرد؛ این گروه به همان میزان که دشمن مردم در آسیا، خاورمیانه و آفریقا هستند، دشمن مردم معمولی در کشورهای غربی نیز به شمار می‌روند. این جنگی جهانی از سوی سردمداران نظام سرمایه داری علیه مردم جهان است؛ جنگی که زمانی توسط ناتو از طریق تقابل مستقیم اعمال می‌شود و زمانی نیز در لوای تروریسم واسطه‌ای بر مردم تحمیل می‌شود.