خبر رسمی است: دیترویت ورشکسته شد.
و همچنین امریکا. ملت سابقا بزرگ امریکا نه تنها از نظر مالی ورشکسته شده، بلکه از لحاظ اخلاقی و معنوی هم با همین سرنوشت روبرو شده است. مرگ دیترویت نماد مرگ رویایی امریکایی است. شهر دیترویت میزبان صنعت اصلی امریکا یعنی صنعت خودروسازی بود. در قرن بیستم، خودرو برای امریکایی‌ها آزادی و برابری به ارمغان آورد - یا دست کم وضعیت اجتماعی و اقتصادی در این کشور را به شدت بهبود بخشید. همه چیز با هنری فورد آغاز شد؛ کسی که پی برد چگونه به کارگران خط مونتاژ کارخانه خود حقوق بدهد تا آنها هم قدرت خرید خودروهایی که می‌سازند را پیدا کنند. قبل از فورد، انقلاب صنعتی توسط گروهی از کارگران ساکن مناطق فقیر نشین اداره می‌شد که حقوقی ناچیز و ساعت کاری بیش از حدی داشتند. بعد از فورد، کارگران وارد طبقه متوسط شدند. کارگران توانستند در مناطق حومه‌ای برای خود خانه بخرند؛ مناطقی که به لطف قدرت جابجایی که خودرو به ارمغان آورده بود، رفت و آمد به آن مشکل نبود. آنها فرزندان خود را به دانشگاه - عموما مناطقی دور از خانه - فرستادند؛ دانشگاه‌هایی که به لطف قدرت جابجایی که خودرو به ارمغان آورده بود، دیگر خیلی هم دور به نظر نمی‌رسیدند. دیترویت کانون و محور بزرگ‌ترین زلزله اجتماعی در تاریخ بود: خلق یک طبقه متوسط قدرتمند و تحصیل کرده که اکثریت جمعیت حتی کارگران را نیز در بر می‌گرفت. دست بر قضا، مردی که عامل این زلزله اجتماعی بود، یعنی هنری فورد در دهه‌های اخیر توسط رسانه‌ها و محافل دانشگاهی جریان اصلی به عنوان فردی یهود ستیز به تصویر کشیده شده است. اما بنا به گفته کوین مک‌دانلد، استاد روانشناسی تکاملی، بیشتر ادعاهای فورد در مورد قدرت یهودیان در امریکا دست کم تقریبا صحیح بوده و البته تعدادی نیز اغراق آمیز هستند. هنری فورد به درستی ادعا کرد که نظام سرمایه گذاری بانکی در جهان عمدتا تحت هدایت چند خانواده عجیب و غریب یهودی است. وی اعتقاد داشت، این پلوتوکرات‌ها (ثروتمندان) برای رفاه عمومی که مدل کارخانه خودرو سازی وی ایجاد کرده بود، تهدید به شمار می‌روند. فورد می‌گفت، خانواده‌های بزرگ نظام بین المللی بانکی از طریق قدرت تصاعدی که از نزول خواری بدست می‌آورند، در حال تاراج منابع جهان هستند. و همچنین بیش از هر کشوری در جهان، انباشت ثروت می‌کنند. فورد در رابطه با جنگ جهانی اول نوشته است «من می‌دانم چه کسانی این جنگ را رقم زدند: بانکداران آلمانی-یهودی.» چه خانواده روتسچیلد و متحدانش جنگ اول جهانی را رقم زده باشند چه نه، بدون شک نتیجه آن را خود آنها دیکته کردند. خانواده روتسچیلد در سال ۱۹۱۷ به رهبران انگلیس پیشنهادی غیر قابل رد دادند: فلسطین را به ما بدهید و ما امریکا را در حمایت از شما وارد جنگ و پیروزی شما در برابر آلمان را تضمین می‌کنیم. انگلیسی‌ها هم در پاسخ طی بیانیه بالفور به روتسچیلدها پیشنهاد «خانه ملی یهودیان» در فلسطین را دادند. خانواده روتسچیلد نیز به وعده خود عمل کرد. آنها با استفاده از سلطه خود روی رسانه‌ها و امور مالی امریکا، آلمان را کشوری اهریمنی جلوه داده و امریکا را وادار به ورود به جنگی کردند که ابدا هیچ ربطی به این کشور نداشت. بیش از ۱۰۰ هزار امریکایی شامل ۵۰ هزار سرباز جان خود را از دست دادند تا روتسچیلدها بتوانند آلمان را به قحطی کشانده و در فلسطین دست به نسل کشی بزنند. هنری فورد متوجه شد که جریان از چه قرار است. وی از ثروت و قدرت تصاعدی و فزاینده بانکداران بین المللی به هراس افتاده بود. هنری فورد اگر امروز زنده بود، حتی بیش از قبل می‌ترسید. بانکداران بین المللی دیترویت را کشتند. چگونه؟ با منهدم کردن و از بین بردن نظام تولیدات صنعتی در امریکا. بانکداران جهانی، در دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی تصمیم گرفتند قدرت صنعتی امریکا را از بین ببرند. به همین دلیل، سیاست ‌نئولیبرالی «تجارت آزاد» را به امریکا تحمیل کردند. هدف از این سیاست‌ها غیر رقابتی کردن صنایع امریکا و انتقال صنعت تولید به خارج از این کشور بود. در پایان قرن بیستم، شغل خوب برای مردم معمولی امریکایی تبدیل به امری مربوط به گذشته شد. طبقه کارگر در شهرهایی مانند دیترویت فقیر شدند. انقلاب اجتماعی هنری فورد به پایان رسید و اضمحلال طبقه متوسط بزرگ و دربرگیرنده امریکا آغاز شد. مناطق کارگر نشین دیترویت بواسطه عدم اشتغال طوری نابود شد که گویی با بمب اتمی به این مناطق حمله شده است. مردم رنگین پوست بیش از همه آسیب دیدند. و عاملان این حمله دشمنان قدیمی هنری فورد بودند: بانکداران بین المللی؛ کسانی که حاضر بودند جان میلیون‌ها انسان را برای رسیدن به دیکتاتوری «نظم نوین جهانی» قربانی کنند. در سال ۲۰۰۱، اقتصاد امریکا - یا دست کم اقتصاد طبقه کارگر و صنایع تولیدات صنعتی - از سیاست‌های نئولیبرالیستی آسیب دید که بانکداران بین المللی از طریق سیاستمداران جیره خوار خود به این کشور تحمیل کردند. اما امریکا هنوز نمرده بود. در حقیقت، هنوز با کسری بودجه چندانی روبرو نشده بود. باید حمله پرچم دروغین ۱۱ سپتامبر انجام می‌گرفت تا امریکا کامل جان دهد. هدف از حملات ۱۱ سپتامبر ایجاد یک عملیات ساختگی موسوم به «جنگ با ترور» بود که به موجب آن روح امریکا نابود شود، قانون اساسی این کشور زیر پا گذاشته شود و امریکایی‌ها به بردگان همیشگی بدهی، تنزل درجه پیدا کنند. همه این‌ها را بانکداران جهانی موجب شدند؛ آنها به هر دو طرف پول قرض دادند تا قدرت بیش از حد خود را از طریق نزول خواری باز هم افزایش دهند. این هدف اصلی همه جنگ‌هاست: به بردگی کشاندن مردم در برابر بانکداران. اما بر خلاف همه جنگ‌های قبلی، «جنگ علیه ترور» که بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ آغاز شد، طوری طراحی شد که هرگز پایانی نداشته باشد. هدف این جنگ ایجاد «نظم نوین جهانی» بود که دیوید راکفلر در یکی از جمله‌های معروف خود آن را توصیف کرد: «حاکمیت فراملی نخبگان فکری و بانکی جهان قطعا نسبت به خودمختاری ملی که طی قرن‌های گذشته شاهد آن بودیم، ارجحیت دارد». امریکا بعد از حمله ۱۱ سپتامبر، تریلیون‌ها دلار برای جنگ‌هایی خرج کرد که تنها هدف آنها حفاظت از پایگاه قدرت روتسچیلد در اسرائیل و به بردگی کشاندن امریکا زیر موجی از بدهی بود. ۱۱ سپتامبر اقتصاد امریکا را نابود کرد. قبل از ۱۱ سپتامبر، اساسا هیچ کسری بودجه‌ای وجود نداشت. از ۱۱ سپتامبر، امریکا به مرز ورشکستگی رسید. امروز، بدهی ملی رسمی امریکا حدود ۱۷ تریلیون دلار است. این بدهی با میزان تقریبا دو میلیارد و ۵۰۰ هزار دلار در روز در حال افزایش است. هر مرد و زن و کودکی در امریکا شخصا بیش از ۵۰ هزار دلار به روتسچیلدها و دوستان بانکدار آنها بدهکار است و بدتر اینکه بابت این بدهی باید نرخ تصاعدی بهره آن را نیز بپردازد. با ادامه روند نزولی اقتصاد امریکا، این شهرهای صنعتی هستند که قبل از همه نابود می‌شوند. نابودی دیترویت، که اکنون بیش از یک سوم آن متروک و رسما ورشکسته محسوب می‌شود، سرنوشتی است که در انتظار دیگر شهرهای امریکا نیز هست...و باید آن را نمادی از نابودی و پایان رویایی امریکایی دانست.